خرید بک لینک

ترس و شحاعت آمیخته ای عجیب برای زندگی در این وضعیت است. تلاش میکنم که بلکه از نظر روانی بهتر و سازنده تر از قبل باشم اما موانع بیشماری در این پیچ و خم وجود دارند که هیچ کدام به من ربطی ندارد! بله درست است. زندگی تخیلی که بنده و امسال من درحال گذران ان هستیم فقط در کتاب ها قدیمی پیدا میشود ان هم نه مربوط یه 100 یا 200 سال گذشته بلکه مربوط به چند هزار سال گذشته.

حال آنکه شانس ما جفت شش نشد رو نمیدانم چرا، اصلا کدام فرد نابسمان حالی تاس ما را انداخت و ما را با آنها عددهای بد یمن به زمین فرستاد؟؟ آدرسش را پیدا کنم برایش نامه ای بلند بالا از وضعیت خودم مینویسم که چگونه با شانس در این برش از تاریخ زنده ام... و البته مقداری زیاد ناسزا

روایت ترس و شجاعت

بنده با اندی سال سن احساس پیری میکنم، نه همه ی روزها بلکه برخی ها از ساعت های شبانه روز. بله دقیقا بنده در روز چندساعتی را با احساس کهولت سن زندگی میکنم. برای همین است که میگویم شانس گند ما !

احساس کهولت کردن برای من ربط مستقیمی به احساس ترسم دارد. به خودم میگویم دیر است دیر شده و نمیشود

موج منفی موج منفی موج منفی

متاسفانه کلاس شنا هم نرفته ام که بتوانم این امواج را بگذرانم...

این همان چندساعت احساس کهولت است که پیشتر ذکر کردم. چه کار میکنم با این امواج؟ اجازه میدهم مرا غرق کنند

آدمی زاد که غرق میشود به انتهای انتهای دریا میرسد دیگر بی هوش و بی حس میشود، آنجایی که دیگر از حال میرود و رمقی برای دست و پا زدن ندارد یکهو بدن سبک شده و راه خود را به سمت سطح آب پیش میگیرد. و اینجا نقطه ی اتمامی آن چند ساعت است.

اما خب این که هر روز اینها را بگذرانی تو را خسته و خسته تر میکند پس به این فکر افتادم که احساس شجاعت را قاطی حال و احوالم کنم . شاید بپرسید چگونه؟ شاید هم نپرسید. فعلا از زمان و حال من خارج است که شرح دهم. بعدا میایم و میگویم

(در روز جاری دربین درسها و نرفتن به دریا )

برچسب: نویسنده: نیکان نیک‌فر تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 16:30

صفحه بندی